الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

134

الخصال ( فارسى )

خليفه از ما انتخاب شود مقصود مشترك همه اين بود كه كار بدست ديگرى جز من باشد ، چون وفات زمامدار اول نزديك شد و عمرش سپرى گرديد پس از خود كار را برفيقش سپرد ، اين هم گرفتارى ديگرى شد كه چون وضع گذشته بر سر من چرخيد و براى بار دوم خلافتى كه خدا براى من قرار داده بود از دستم گرفت ، باز جمعى از اصحاب پيغمبر كه بعضى اكنون مرده و بعضى زنده‌اند دور مرا گرفتند و سخنان خود را در بارهء خلافت باز گو كردند ، در اين بار هم من آن‌ها را بصبر و خوشبينى و ثبات و آرامى دعوت كردم براى آنكه جامعه اسلام محفوظ بماند و جامعه‌اى كه پيغمبر بهزار خون دل تشكيل داده از هم نپاشد ، اين جامعه را پيغمبر با سياست عميقى فراهم نمود ، گاهى به نرمى گاهى به سخت‌گيرى يك بار با بخشش يك بار به زور شمشير پيغمبر ، بىاندازه مردم را استمالت ميكرد ، همين قدر يكقدم به اسلام نزديك ميشدند و هنوز پا بفرار بودند آنها را سير ميكرد و شاداب مينمود و جامه و فرش و پتو ميداد با اينكه ما خاندان نبوت در خانه‌هاى بىسقف و در زندگى ميكرديم ، ديوار خانه‌هايمان شاخه‌هاى خرما و درخت بود نه فرشى داشتيم نه پتوئى چند تن با يك جامه سر ميكرديم و بنوبت در آن نماز ميخوانديم شبانه روزها گرسنه ميمانديم پيغمبر همان حق خمسى را هم كه خدا براى ما قرار داده بود به ديگران ميداد و ثروتمندان و دنيا طلبان عرب را با آن استمالت ميكرد جامعهء دينى كه با اين خون دل فراهم شد همانا من بايست نگهدارى كنم و آن را بپرتگاه تفرقه و اختلاف نكشانم ، اگر قيام ميكردم و مردم را به يارى خود دعوت مينمودم از دو حال بيرون نبودند يا پيروى ميكردند و بنفع من با مخالفين من ميجنگيدند و كشته ميشدند يا كناره ميگرفتند و از راه تقصير در طاعت من و ترك نصرت من كافر ميشدند زيرا شخص مقصر ميدانست كه موقعيت او نسبت به من چون موقعيت قوم موسى هست نسبت بمخالفت با هارون و نافرمانى او و ميدانستند آنچه بسر قوم موسى آمد از مخالفت با برادرش هارون بسر اينها خواهد آمد در مخالفت با من ديدم اسف خوردن و آه سرد كشيدن و بردبارى